سوختن و خوش بودن

شبی شمعی که با نور کم خود

به محفل روشنی می داد،می گفت:

بسوزم تا تو ای گمگشته در ره

ببینی پیش و پشت پای خود را

 

بسوزم من ولی آرام و شادم

که یاران در شب تاریک و تیره

اگر چاهی بود در پیش روشان

بجویند در سلامت راه خود را

 

اگر شمعی شدی در راه یاران

بسوزیدی و گشتی یار آنان

دلت خوش باد که در مزلگه حق

شود از نور تو روشن دل و جان

برچسب: , , , , , , ,

یک نظر لـ “سوختن و خوش بودن”

  1. شیوا گفت:

    الهی
    چون توانستم ، ندانستم .
    و چون دانستم ، نتوانستم .
    آه از این علم ناآموخته
    گاه در غرقم از او
    و گاه سوخته
    «خواجه عبداله انصاری »

نظر خود را ثبت کنيد