جملاتی زیبا و عبرت آموز در باره”مرگ”

زندگی تصادف است و مرگ،واقعیت

**********

مرگ حتمی ترین چیزی است که بیشترین غفلت را نسبت به آن داریم

**********

از مرگ نترسید.

از این بترسید که وقتی زنده اید،چیزی درون شما بمیرد.

برچسب: , , , ,

13 نظرات لـ “جملاتی زیبا و عبرت آموز در باره”مرگ””

  1. فرینوش می‌گه:

    .
    .
    .

    با تمام این احوال، زندگی، زیباترین و با شکوه ترین تصادف روزگار است

    خوشحالم تصادفی ِ تصادفی اینجا را و این نوشته ها را دیدم
    هر چند باور دارم در این دنیا هیچ چیز تصادفی نیست!
    و هر اتفاقی، یک نشانه است

  2. نسا می‌گه:

    گویند اسکندرقبل از مرگ وصیّت کرد هنگام دفن کردن من دست راست مرا بیرون ازخاک بگذارید ،پرسیدند چرا،گفت میخواهم تمام دنیا بدانند که اسکندر با آن همه شکوه و جلال دست خالی از دنیا رفت

  3. سمیه حیدری(سرنا) می‌گه:

    با من مدارا کن کمی شاید بمیرم
    حرف سفر آمد به رفتن ناگزیرم
    امشب بده دستان گرمت را که شاید
    در آتش دستان گرمت جان بگیرم
    تنها برای لحظه ای در خواب من باش
    حالا که در رویای چشمانت اسیرم
    بارانی از مهر وجودت کن نثارم
    زیرا که من تنها درخت این کویرم
    خشکیده حرف تازه ای روی لبانم
    پیدا شده شعری قدیمی در ضمیرم
    یک فرصت دیگر برای عاشقی هست
    با اینکه قدری در جوانی تو پیرم
    مرگ است نام زندگانی بی تو بودن
    با من مدارا کن کمی شاید بمیرم.
    شعراز:سمیه حیدری(سرنا)

  4. ساقه می‌گه:

    زندگی زیباست ای زیبا پسند
    زیبه اندیشان به زیبایی رسند
    آنقدر زیباست این بی بازگشت
    کز برایش می توان از جان گذشت
    و اما مرگ یعنی بودن در این دنیا و زندگی را زندگی نکردن است .

  5. فاخته می‌گه:

    سلام استاد خوبه همه و سلام به تمام دوستان
    تا چند سال پیش از مرگ و مردن می ترسیدم و حتی از فکر کردن به مرگ هم فرار می کردم.
    اما الان به نظرم مرگ هم چیز بدی نیست، الان که همه آدم ها می دانند که این دنیا محل گذر
    و بعضی از همین آدمها باز هم با این وجود به هم رحم نمی کنند، وای به حال آن روزی که مرگ وجود نداشت!!؟؟ من از مرگ می ترسیدم چون فکر می کردم آدم اونجا تنهاست، اما الان که میدونم کسی اونجا منتظرمه دیگه از مرگ و تنهاییش نمی ترسم.موقع رفتن پدرم به اون دنیا من بهش گفتم که منتظرم باشه.

  6. ساقه می‌گه:

    چرا از مرگ می ترسید ؟

    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

    مپندارید بوم ناامیدی باز
    به بام خاطر من میکند پرواز

    مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
    مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

    مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
    مگر این می پرستی ها و مستی ها

    برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
    مگر افیون افسونکار

    نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
    مگر دنبال آرامش نمی گردید

    چرا از مرگ می ترسید ؟

    کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
    می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

    اگر درمان اندوهند
    خماری جانگزا دارند

    نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
    خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

    چرا از مرگ می ترسید ؟
    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

    بهشت جاودان آنجاست
    گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

    سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
    همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

    نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
    نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

    جهان آرام و جان آرام
    زمان در خواب بی فرجام

    خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

    در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
    جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

    که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
    درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

    سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
    همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

    چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
    چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

    چرا از مرگ می ترسید ؟

  7. دایانا می‌گه:

    اگر روح زیبائی داشته باشی، آنگاه خدا را در همه حال ، همچون دوستی در کنار ت خواهی یافت.
    چون روحت پاک است در دوستی با خدا به دنبال هیچ سود و ضرری نخواهی بود.
    آنگاه مرگ نیز برایت راحت خواهد بود. و سرانجام روح پاک پروازی زیبا به سوی معبود خواهد داشت.

  8. هادی می‌گه:

    به نظر من آدم باید جوری زندگی کنه که وقتی مرد کسی از مرگش خوشحال نشه
    من تا حالا سعی ام بر این بوده
    بعد از مرگمون فقط یادمونه که میمونه
    پس بهتره ار خودمون یاد خوبی بجا بگذاریم

  9. فرزانه می‌گه:

    کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا فراموش می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم

  10. محمدرضا می‌گه:

    اگه مادرم و چشم های همیشه نگرانش نبود هیچ دلیلی واسه زنده موندن نداشتم. دلم میخواد برم پیش جهان دختم ک ماه رمضون پارسال بر اثر سرطان رفت پیش خدت

    • admin می‌گه:

      برادر عزیزم:
      غمت کم و روزهای باقیمانده عمرت سبز و خوش
      با ما بمان و غمهایت را با ساکنین معبد نوعدوستی تقسیم کن.

نظر خود را ثبت کنيد