واگویه ها(5)

خدایا

چقدر به من لطف داشتی که از این زرورق مدیریتی درم آوردی!

سالها بود که برای مردم می دویدم اما آنها را نمی شناختم.

یعنی فراموششان کرده بودم و الا فرق چندانی نکرده اند!

هنوز هم در صف اتوبوس به هرشکلی شده سعی می کنند بدون رعایت سوار شوند و گلیم خودشان را از آب دربیاورند.

حالا دیگر دخترک کبریت فروش تبدیل به دخترک گلفروش شده اما همچنان در سرمای زمستان با صورتی کبود و دستانی لرزان سعی دارد چیزی به تو بفروشد.

پیرمرد سیگار فروش هنوز اخمو است

و جوانک لبو فروش هنوز تیز و فرز و خندان.

چقدر دوستشان دارم؟!

خدایا از تو سپاسگزارم

برچسب: , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد