چند رباعی از عین القضات همدانی

آتش بزنم،بسوزم این مذهب و کیش

عشقت بنهم بجای مذهب در پیش

تا کی دارم عشق نهان در دل خویش

مقصود رهم تویی،نه دینست و نه کیش

******

آن کس که درون سینه را دل پنداشت

گامی دو نرفته،جمله حاصل پنداشت

علم و ورع و زهد و تمنا و طلب

این جمله رهند،خواجه منزل پنداشت

******

مهراب جهان،جمال رخساره ماست

سلطان جهان،این دل دیوانه ماست

شور و شر و کفر و توحید و یقین

در گوشه دیده های خون باره ی ماست

******

در عشق،نشان عقل باختن است

از کون و مکان هردو بپرداختن است

گه کافر و گاه،مومن بودن

با این دو مقام،تا ابد ساختن است

******

صیاد همو،دانه همو،صید همو

ساقی و می و حریف و پیمانه همو

گفتم که زعشق او به میخانه شوم

دیدم که بت و حاکم بتخانه ،همو

برچسب: , , , , , , , ,

یک نظر لـ “چند رباعی از عین القضات همدانی”

  1. فرشته گفت:

    روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
    هوای یار دگر دارم و دیار دگر

    به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست
    چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

    میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است
    به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر

    خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم
    به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

    خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف
    حکایتیست که گفتی هزار بار دگر

نظر خود را ثبت کنيد