کوچه مردها(36)

حال ننه خیلی بد شده بود و رو به مرگ بود.تنها مادر بزرگی بود که داشتم و خیلی دوستش داشتیم.پدر بزرگ هم که نداشتم.بزرگترها او را بی بی صدا می کردند و ما بچه ها ننه خطابش می کردیم.

مادرم چند روزی زفته بود خانه داییم در خیابان فروردین (که ما هم قبلا همانجا زندگی می کردیم) و با سایر خواهر ها بالای سر مادرشان پرستاری و گریه زاری می کردند و یک روز پدرم ما را برداشت و به آنجا برد.

مادرم با چهره ای رنگ پریده و با لبخندی غمناک به اتاقی که ما بودیم،آمد و ما را بغل کرد و بوسید و بویید و گریه می کرد و ناله که:دیگه ننه ندارید.من هم دیگه بی بی ندارم.فهمیدم که ننه مرده.درک درستی از مفهوم مرگ نداشتم اما انقدر می فهمیدم که دیگر او را نخواهم دید.من هم شروع به گریه کردم.

ساعتی بعد بزرگترها شروع به انتقال جسد او به آمبولانسی که دم در خانه آمده بود،برای انتقالش به قم و دفن کردن در آنجا،طبق وصیتش کردند.از تهران یک اتوبوس همه افراد فامیل را در خود جا داد که پشت سر آمبولانس به سمت قم راه افتادند و یک اتوبوس هم همزمان از طرف خوانسار راه افتاد که فامیل و وابستگان آنجا را با خود به قم برد و در آنجا هردو دسته به هم رسیدند و نسبت به کفن و دفن ننه اقدام کردند و نهار را هم در رستوران روبروی حرم می خوردند و هریک دوباره با همان اتوبوسها به سمت شهرشان باز می گشتند.

من و برادرم را که خیلی کوچک بردیم با خود نبردند و به عمه احترام سپردند.قبلا نوشته بودم که پس از ورود از درب خانه خیابان فروردین (که داییم در آنجا اجاره نشین بود)بلافاصله دو اتاق در طرفین راهرو ورود به حیاط خانه وجود داشت که یکی را فردی به نام حسن صولتی اجاره کرده بود که شوهر همین احترام خانم بود که بقدری باهم صمیمی شده بوذیم که ما بچه ها او را عمه احترام صدا می کردیم و دیگری را فردی به نام حسین که زن جوانش مریم نام داشت.هردو مرد معتاد بودند و به شکل بسیار غم انگیز و عبرت آموزی از دنیا رفتند.

آن شب عمه احترام هم که خیلی ترسیده بود،دوستش”فاطی” را که در خانه روبرویی بعنوان کلفت آقای فانی کار می کرد ،صدا کرد و تا صبح باهم حرف می زدند و تخمه شکستند.اینطور می گفتند که فاطی خانم در حقیقت کلفت نیست،بلکه چون او و آقای فانی عاشق هم شده بودند،اما بخاطر فاصله طبقاتی زیاد آنها باهم خانواده هرگز اجازه نمی دادند که وصلتی سر بگیرد،خودشان قرار گذاشتند که آقای فانی خانه ای بخرد و جدا از خانواده و بظاهر مجرد زندگی کند و فاطی خانم هم بصورت کلفت در آنجا کار و زندگی کند.بیراه هم نمی گفتند!آقای فانی تا آخر عمر مجرد ماند و فاطمه خانم مثل پروانه دورش می گشت و تر و خشکش می کرد ،و هنگامی که در پیری هم فاطی خانم سرطان گرفت،آقای فانی هرچه در توان داشت برای سلامتی او تقلا کرد و با مرگ او به شدت افسرده و گوشه گیر شد.

عشق های آن دوره را هرگز نمی توان در زمان معاصر در جایی دید و پیدا کرد.

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نظر خود را ثبت کنيد