کوچه مردها(28)

در انتهای کوچه فروزنده،خانه ای دنج و با حیاط بزرگتر از بقیه و پر از گل و گیاه بود که به آقای رودی تعلق داشت.آقای رودی مردی جا افتاده بود با موهای جوگندمی و بسیار موقر و متین،مورد احترام همه اهالی محل بود.هم خودش و هم خانمش از اهالی استان گیلان بودند.آقای رودی چهار پسر داشت و دختری نداشت.بر خلاف خود آقای رودی،خانمش بسیار شوخ و شلوغ و بذله گو بود و روزها که مردها در محله نبودند،محله را به غوغا می کشید.هرطور بود بساط داریه زدن و بزن و برقص را در یکی از خانه ها علم می کرد.مبتکر برگزاری مراسم عمر کشون هم همو بود.

پسرها هم یک در میان به پدر یا مادر رفته بودند و دو تا از آن ها به مدارج بسیار خوب علمی رسیدند(تا آنجا که بخاطر دارم یکی از آن ها پزشک شد)،ولی آن دوتای دیگر همیشه سرگرم بازی و شیطنت و بعید می دانم به جایی رسیده باشند!

در یک بعد از ظهر پنج شنبه مادرم برای آمرزش اموات حلوا درست کرد و من مامور توزیع ظرفهای حلوا در خانه هم محله ای ها شدم.سینی در دست و در حالی که ظرفی حلوا در آن بود وارد حیاط خانه آقای رودی شدم.کارگری در حیاط خانه مشغول درست کردن گچ و خاک بود و بنایی هم در یکی از اتاقها مشغول تعمیر یکی از دیوارها با گچ و خاک بود.خانم رودی هم در یک گوشه دیگر حیاط نشسته بود و در حال پاک کردن انبوهی از سبزی بود که در مقابلش ریخته بود.رادیو هم در کنارش روشن بود و گوینده در حال صحبت کردن.

با سلام من ،خانم رودی که زنی مسن و پیر بود به گرمی با من برخورد کرد و شروع به حال و احوال کردن و احوالپرسی با من کرد.در همین حال حرف های گوینده رادیو تمام شد و آهنگ بسیار شادی شروع شد.خانم رودی با شیطنت خاصی رو به رادیو کرد و به التماس گفت:آخه الان چه وقت این آهنگه؟!جون من نزن!

طبیعی بود که آهنگ قطع نشد و ادامه پیدا کرد.خانم رودی چند بار گفت:نزن دیگه.بابا می گم نزن،و چون آهنگ ادامه داشت ،ناگهان از جا برخاست و در جلوی چشمان حیرت زده من و کارگرها شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن همراه خواننده آهنگ رادیو!

وحشت زده همراه سینی حلوا از خانه بیرون دویدم و به سرعت خود را به خانه رساندم و با حرارت و تعجب همه چیز را برای مادرم تعریف کردم.مادرم چادرش را سرش کرد و همراه من به خانه آقای رودی برگشتیم.آهنگ تمام شده بود و خانم رودی دوباره در حال پاک کردن سبزی ها بود و کارگران با خنده در حال کار!

مادرم با تعجب جربان و موضوع را پرسید و خانم رودی در حالی که به شدت می خندید،گفت:به خدا توران خانم،من که خودم را می شناسم،هرچی التماس کردم رادیو ول نکرد!من هم دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.این کارگر ها هم که مثل پسرای خودم هستند.

حلوارا دادیم و برگشتیم.خانم رودی تا دم در حیاط ما را مشایعت کرد و برای اموات مادرم کلی دعا خیر و طلب آمرزش کرد!

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

یک نظر لـ “کوچه مردها(28)”

  1. کفشدوزک گفت:

    سلام
    ایشان دیگر عجب دل خرمی داشته است. خوشا به حالش.
    وقتی صحنه اون موضوع رو تصور میکنم حسابی خنده ام میگیرد :))
    انشاالله همیشه شاد باشید.

نظر خود را ثبت کنيد