قلب مه گرفته

مه گرفته خانه قلب مرا

سوگ خود دارد،دل ویرانه ام

در غبار خاطرات پشت سر

آتشی بودم،کنون حاکسترم

در خم آن کوچه های تنگ و تار

می دویدم من به دنبال دلم

کاش چشمی در پی من می دوید

تا برآرد روح و جان در گلم

سایه ای از عاشقی هرگز ندید

روح جویا و تن صاحبدلم

ای خدا چندی ز عمرم مانده است

رحمتی کن تا که خود بیرون برم

زین جهان رنگ رنگ پر فریب

با دلی آرام و فارغ از الم

ما برای مهرورزی،آمدیم

پس چرا اینگونه آمد بر سرم؟

من سیه دل،یار افسرده،کنون

آرزو دارم از این عالم ،روم

سایه ات را از سر من کم نکن

گر تو رانی،من کجا راهی شوم؟

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , ,

یک نظر لـ “قلب مه گرفته”

  1. ابر گفت:

    سهراب خيلي زيبا مي‌گه:
    نه تو می مانی و نه اندوه

    و نه هیچیک از مردم این آبادی…

    به حباب نگران لب یک رود قسم،

    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

    غصه هم می گذرد،

    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند…

    لحظه ها عریانند.

    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
    سهراب سپهري

نظر خود را ثبت کنيد