کوچه مردها(22)

حدود ده تا دوازده خانه در محله وجود داشت و بقیه هنوز بیابان و گندمزار بود.

شبی با صدای پریدن و دویدن و بگیر و ببند شدیدی از خواب پریدم.برادرهای کوچکترم هم بیدار شده بودند و هیچکدام رنگ بصورت نداشتیم.

همه در کوچه داد می زدند:بگیرش.نگذار فرار کنه و حرفهایی از این قبیل.بله،دزد آمده بود خانه حسین آقا ،همسایه دیوار به دیوار ما که پاسبان شهربانی هم بود!

آن شب حسین آقا و پدرم و بقیه همسایه ها موفق شدند دردها را دستگیر کنند.یکی را در بیابان و در حال فرار و دیگری را روی خرپشته بام خانه حسین آقا.

همان اطلاع از آمدن دزد باعث شده بود که ما بچه ها رنگ بصورت نداشته باشیم و واقعا و بدون اغراق زبانمان از ترس بند آمده بود.در نظر من دزد موجود وحشتناکی بود که صورتش به حدی وحشتناک است که نمی توان به آن صورت و چشمانش نگریست.از نظر جثه هم آنان را موجوداتی تصور می کردم که قادرند به راحتی ده نفر را ناکار کنند.

می ترسیدیم از خانه خارج شویم و دور مادرمان جمع شده بودیم.مادرم برای دلجویی و رفع ترس ما در حالی که حلقه ازدواج خود را در لیوانی انداخته بود و لیوان را پر از آب قند کرده بود با دادن جرعه جرعه این معجون،به ما گفت که دزد ها را به تیر چوبی چراغ برق سر کوچه بسته اند.با اصرار ما را به کوچه برد تا ببینیم که خطری نیست و دزد ها هم مثل ما آدم معمولیند.بعدا در کوچه به فرخنده خانم(همسر حسین آقا)گفت:می ترسم بچه ها زهره ترک شده باشند!

دزدها مثل ما آدم های معمولی بودند و آنقدر ترسیده بودند که از ما بچه ها رنگشان زرد تر شده بود.حسین آقا و پدرم و جناب سروان با شلاق  و کمربنددر حال زدن دزدهای بسته شده به تیر بودند و آنها هم از درد فریاد می زدند و طلب بخشش می کردند.تا صبح همین بساط بود و بر بدن دزدها از شلاق ها خط های سیاهی نقش بسته بود.صبح جناب سروان و حسین آقا به پاسگاه ژاندارمری محل رفتند(محله ما هنوز جزئ شهر تهران محسوب نمی شد و به همین خاطر به جای کلانتری تحت حفاظت ژاندارمری بود) و با مامور برگشتند و آنها را تحویل دادند و استشهاد محلی هم تهیه شد.

از قزار این بخت برگشته ها در ژاندارمری هم مورد نوازش اساسی واقع شدند و تحویل دادسرا شدند.بعدش چه شد،نمی دانم اما تا مدتها نه از دزدی خبری بود و نه از پاک شدن این خاطره وحشتناک از ذهن ما بچه ها.

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

2 نظرات لـ “کوچه مردها(22)”

  1. salam ostad. matn e kooche mardha ro donbal mikonim.
    kheyli jalebe.
    ostad bedoone cheshm dasht be nomre kheyli doooooooset darim.
    hamid o abolfazl.
    daneshgahe rey
    movafagh bashid

  2. Rosery گفت:

    به ياد داشته باش:
    من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

    منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

    تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

    لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

    و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

    و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

    ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

    مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

    مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

    چرا که ما هر دو انسانيم.

    اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

    تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

    قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

    دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

    حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

    دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

    چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

    من قابل ستايشم و تو هم.

    يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

    به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى ،

    همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

    نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ، و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.
    مهاتما گاندی

نظر خود را ثبت کنيد