کوچه مردها(21)

هنگامی که کودکی زیر یک سال بودم و در زمستانی سخت،سینه پهلوی بسیار بدی گرفتم و چنان حمله های تنفسی به من دست می داد که بدنم به شدت کبود می شد و اطبا از من قطع امید کرده بودند.ظاهرا در یکی از این حمله های تنفسی شدید خاله ام و مادرم در بحران روحی شدید نذر می کنندکه در صورت بهبودی من،در روز بیست و هشتم صفر هر سال(روز رحلت پیامبر گرامی اسلام و شهادت امام حسن) آش نذری بدهند.این آخرین حمله تنفسی من بود و بعد از چند روز من کاملا بهبود یافتم.

این نذر تا به امروز ادامه دارد و فقط از روز بیست و هشتم ماه صفر به نهار روز عاشورا تبدیل شده است اما در آن سالها و در آن محله پختن آش نذری ما ،دوروزی محله را به جنب و جوش وامی داشت.از دو روز قبل مادرم و چند تا از خانم های همسایه به پاک کردن سبزی و تهیه خواربار لازمه می پرداختند و آنانی که در محله هم نذر داشتند ،هریک موادی برای این آش شل قلمکار می خریدند و تحویل مادرم می دادند،بطوریکه در این سال های آخر دو دیگ بزرگ آش پخته می شد و برای هر دیگ گوسفندی سر می بریدند.روز قبل از وفات هم تمام حبوبات و گوشت و…. را می پختند و برای روز بعد آماده می کردند و صبح روز نذری آتشی را که برای پختن مواد از دو روز پیش افروخته بودند با هیزم بیشتری وسعت می دادند و دیگ بزرک پانزده منی مسی را روی آن می گذاشتند و از چهار صبح پر از آب می کردند و با حضور تمام خانمها و بچه های محل بتدریج و به ترتیب برنج و گوشت و حبوبات و سبزی و نمک و فلفل را درون آن می ریختند و همراه با دعا و صلوات و به نوبت آن را با بیل به هم می زدند.سر بهم زدن آش غوغایی می شد.همه اصرار داشتند که این کار را به نوبت انجام دهند و در حین بهم زدن آش حاجت خود را زیر لب از خدا و رسول و امام او بخواهند.یکی مریضی داشت.دیگری از خدا بچه ای می خواست و آن یکی شوهری و……!

حدود ساعت ده صبح آش حاضر بود و اول آنانکه حاضر بودند سهم خود را در ظرفهایی که با خود آورده بودند،می ریختند و بعد کاسه کاسه آش در سینی ها می گذاشتند تا جوانترها به درب خانه بقیه همسایه ها ببرند و توزیع کنند.

در نهایت هم همه باهم و در حال دعا و آرزوی قبولی حاجات با کشیدن آب بوسیله تلمبه از آب انبار،همه ظروف را(و سخت تر از همه آن دیگ بزرگ )می شستند و حیاط را هم از آجر و خاکستر و چوب های نیمه سوخته پاک می کردند و می شستند و روی هم را بعنوان تشکر می بوسیدند و می رفتند.

این آش نذری تبدیل شده بود به مهمانی مهر و محبت همسایگان که در آن سعی می کردند که آنان را که باهم قهر و کدورتی داشتند ،آشتی دهند و دل هایشان را به برکت این دو وجود مقدس باهم مهربان سازند.

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

2 نظرات لـ “کوچه مردها(21)”

  1. شعیب گفت:

    به مناسبت نزدیکی به دعای پر فیض عرفه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) این شعر را از لسان الغیب که در مدح آن نازنین است تقدیم می کنم
    باشد که مورد لطفش واقع شویم
    یا علی
    التماس دعا
    زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
    بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
    رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
    سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
    چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
    جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
    از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
    زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
    ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
    یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
    این راه را نهایت صورت کجا توان بست
    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
    هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
    جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
    عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
    قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

  2. کبوتر گفت:

    انشااله همیشه سالم و سلامت و خوش و خرم و با عزت باشید
    سایه تون هم بر سر همه مستدام باشه

نظر خود را ثبت کنيد