کوچه مردها(10)

کمی بالاتر از خانه ما و کنار خیابان هاشمی و پایین تر از میدان سپاه دانش که بعدها نام میدان هاشمی به خود گرفت،محوطه صاف و بزرگی بود که حدود بیست دکه فلزی برای فروش میوه ساخته شده بود و طرفین این دکه ها هم دو نانوایی و لبنیاتی و خشکشویی و شیرینی و بستنی فروشی و داروخانه قرار داشت و در سمت دیگر خیابان و روبروی دکه ها،محل بساط ملامین فروشان و پارچه فروشان و لباس فروشان و ….بود.

پشت این قسمت هم محوطه باز و بزرگی بود که نمایشگران و دعافروشان و…. در اینجا بساط می کردند و به نوعی نمایشخانه محل بود و جای سینما و تئاتر را برای ما گرفته بود.

متداول ترین نمایش روزانه،تعزیه بود که تقریبا هرروز غروب(به جز مواقعی که هوا خراب بود) می توانستیم یکی از وقایع کربلا را ببینیم،مثل داستان مسلم ،داستان حر ابن ریاحی،داستان طفلان مسلم ،داستان شهادت حضرت عباس(ع)،و از همه مهمتر و پرسوزتر داستان شهادت امام حسین(ع).

دیدن چهره تعزیه خوانها در آن لباس های رنگین و زره های فلزی و کلاهخود های مزین به پرهای بزرگ رنگی که در نهایت استادی نقش خود را بازی می کردند،نعمتی بود که در این روزگار هرگز نمی توان با آن راحتی و صفا و سادگی موفق به تماشا شد.آن ها برای پولی که در آخر تعزیه جمع می کردند،کار می کردند اما مردم از همین جاها ارادت به امام حسین و یارانش پیدا می کردندو چه صادقانه و بی ریا می گریستند و زار می زدند.

از دیگر نمایش های متداول پرده خوانی بود که پرده خوان با یک پرده بزرگ سه متر در یک و نیم متر ،که روی آن و در هر منطقه ای یک تصویر از جهنم و بهشت و انتقام مختار از قاتلین حسین(ع) و یارانش و ده ها مجلس دیگر کشیده شده بود و در وسط پرده و بزرگتر از همه تصویرهای دیگر هم نقاشی جنگ حضرت عباس با کوفیان بود که شمشیر حضرت سر دشمن را شکافته بود و تا نزدیک لبهای او پایین آمده بود.پرده خوان هر بار یکی از نقاشی ها را با آب و تاب حدود دوساعت توضیح می داد و می خواند و یکی دوبار هم در بین این کار پول جمع می کرد.

مارگیر ها معمولا با دو سه جعبه پر از مارکبری و انواع دیگر،بساط دیگری داشتند و با نشان دادن مارها و ترساندن مردم و تحت تاثیر قرار دادنشان،در بین کار صفحات کاغذی بزرگی پر از خط و خطوط و جملات و دعاهای عربی در می آوردندو ضمن توضیح خواص این دعاها و اینکه خودشان این دعاها را در حرم امیرالمومنین و امام حسین و حضرت عباس گرادنده اند و متبرک کرده اند و هرکس یکی از این ها را در خانه اش داشته باشد،زندگی اش بیمه می گردد،آن ها را دانه ای پنج ریال می فروختند.

برای ما بچه ها هم جالب ترین معرکه،پهلوان ها بودند که کارهای خارق العاده ای می کردند.از هنر نمایی با وزنه های سنگین فلزی تا زور آزمایی همزمان با چند نفر از جوانان تماشاچی و یا خوابیدن زیر ماشینی که از روی آنها عبور می کرد تا پاره کردن زنجیر فلزی کلفتی که برای همین یک کار حدود نیم ساعت زور می زدند و همه را در آخر کار به تحسین وا می داشتند و کلی پول جمع می کردند.معمولا پهلوان ها آدم های قوی هیکل و درشتی بودند،اما در میان آن ها جوان ریزقامت و لاغر اندامی بود که مردم”پهلوان شیرازی”خطابش می کردند و به خاطر همین کوچکی جثه اش ،او را بیش از بقیه دوست داشتند و دورش جمع می شدند.

این ها نعمت ها و فرصتهایی بود که در حال حاضر دیگر نمی توان از آن ها بهره مند بود.

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

2 نظرات لـ “کوچه مردها(10)”

  1. مهدی انوری گفت:

    همراه با نسیم سلام خدمت جناب آقای بیگ زاده بنده هم ازمتولدبن دهه50 میدان هاشمی وکوچه عرفانی هستم.ازدیدار این صفحات بسیار خرسند شدم ومطالعه مطالب مذکور موجب تشدید انعکاس خاطرات شیرین گذشته درکوچه های ذهنم شد.واقعا خاطرات، زنده هستند وزنده بودن به مجسم بودن نیست.برای شما وبرای همگی بچه های قدیمی خیابان هاشمی در هر جای دنیا آرزوی زندگانیی همراه با عزت وسربلندی را ارزومندم

    • admin گفت:

      با سلام و عرض ادب
      به معبد نوعدوستی خوش آمدید
      من نیز برای شما و هرکه دوست دارید،آرزوی سلامتی و خوشدلی و عزت دارم
      یا حق

نظر خود را ثبت کنيد