ز که نالیم؟

گر در میان موج غم،تنها و بی کس مانده ای

اندر میان مردمان،بی یار و یاور مانده ای

از ساکنان این جهان،جز رنج و کین و دشمنی

بی هیچ دلیل و علتی،مبهوت و حیران مانده ای

گر در خم هر جاده ای،دیدی کسی خنجر به دست

در فکر آزار کسی است،انگشت به دندان مانده ای

گر بر سر خوان غذا،دیدی که می دزدند ز هم

این لقمه های ناگوار،وانگه تو حیران مانده ای

گر بر سر هر کوچه ای،مشتی اراذل دیده ای

مشغول چاپیدن ز هم،از غم تو گریان مانده ای

نومید مشو،کاری بکن،این حاصل اعمال ماست

چون باد می کاری بدان،در راه طوفان مانده ای

خود را به چه انداخته ای،بس دشمنان خندان کنی

آتش به جان خود زنی،دور از سلامت مانده ای

ما خود دلیل و علتیم،دنیا ندای فعل ماست

چون غفلت و سستی کنی،در سوگ و ماتم مانده ای

برچسب: , , , , , , , , , , , , , , ,

3 نظرات لـ “ز که نالیم؟”

  1. مجتبی گفت:

    هر چند با مفهوم این شعر چندان ارتباطی نداره ولی منو به یاد این شعر که بارها گوش دادم انداخت

    روزگار دود آلود

    دلم به حال خیابان و شهر می سوزد / دلم به حال درخت /دلم به حال کبوتر
    دلم به حال شما و حال و روز خودم و روزگار زمین
    و آسمان ،که زمانی همیشه آبی بود و روز می خندید
    بدون اینکه صدایش خراش بردارد /زنیش طعنه یک آسمانخراش بلند
    شب از زبان ستاره به من سخن می گفت
    زبان ماه ، زبان اشاره ،زبان نگاه….کنار پنجره ام لانه پرستو بود
    بجای دود مشامم زعود پر می شد/مسیر کوچه گوشم پر از ترنم بود و خنده های قناری از آن گذر می کرد
    میان مردم کوچه پیام بود و درود، سلام می دادیم جواب بر می گشت
    و خنچه های تبسم و آرزو و دعا
    دلم به حال من بی ستاره می سوزد /دلم به حال من خسته خمار آلود/ دلم به حال من و روزگار همسایه
    چه روزگار پر از دود و داد و فریادیست /چه آسمان عبوسی
    چه ابرهای کبودی /چه روز بی رمقی
    کجاست پلک افق/کجاست چهره البرز در حریر سفید
    کجاست خنده آن پیرمرد شیر فروش /کجاست کوی مروت
    کجاست کوچه لوطی /کجاست خانه دوست
    میان سنت و صنعت چقدر فاصله بود؟ و ما کجا ماندیم؟
    کجاست مقصد این تیز تازتند و جسور؟
    و ما کجا به چنین خشم با چنین بیداد
    و ما چرا به چنین روی سرد و بد آهنگ؟
    دلم به حال من بی ستاره می سوزد /دلم به حال شما /دلم به حال همه/ دلم به حال بشر و روزگار زمین
    و آسمان ،که دگر هر کجایش یک رنگ است
    و هر کجا که روی آسمان نه این رنگ است
    خبر رسیده تمامی شهر آلوده است / نفس کشیدن مردم به شهر بیهوده است
    خبر رسیده بمانید کنج خانه خویش و دم فرو بندید
    و پا فرا مگذارید از آستانه خوبش
    دلم گرفت از این مژده های وهم آلود /دل سپهر گرفت /و ماه و مهر گرفت
    وضو بگیر و بیا و رو به قبله بایست
    نماز خوف بخوانبم نماز دفع بلا
    دعا کنیم همه کاز این مسیر دراز و راه بی اختر
    خدا کند به سلامت …خدا کند که به عزت عبور کنیم
    خدا کند که به اردوی عشق برگردیم

    مجتبی کاشانی

  2. مرتضی گفت:

    خدایا

    من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم

    چه برانی ،چه بخوانی ، چه به اوجم برسانی .. چه به خاکم بنشانی …

    نه من آنم که برنجم .. نه تو آنی که برانی

نظر خود را ثبت کنيد