او خوشبخت بود!

او خوشبخت بود،چون هيچ سوالي نداشت.

اما روزي سوالي به سراغش آمدو از آن پس خوشبختي ديگر محال بود.

او از خدا معني زندگي را پرسيد.اما خدا جوابش را با سوال خودش داد وگفت:اجابت تو همين سوال است.سوالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه اي است كه آب و نور مي خواهد.

او سوالش را كاشت.آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد.ساقه و شاخه و برگ و هر ساقه سوالي شد و هر شاخه سوالي و هر برگ سوالي.

و او كه روزي تنها يك سوال داشت،امروز درختي داشت كه از هر شاخه اش صدها سوال آويزان بود و هر برگي تازه،دردي تازه بود و هر بار كه ريشه بيشتر فرو مي رفت،درد او نيز عميق تر مي شد.

فرشته ها مي ترسيدند.فرشته ها از آن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.اما خدا مي گفت:نترسيد.درخت او ميوه خواهد داد و باري كه اين درخت مي آورد،معرفت است.

فصل ها گذشت و دردها گذشت و درخت ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي آن را چيدند.اما در دل هر ميوه اي باز دانه اي بود و هر دانه،خود آغاز درختي است.پس هر كه ميوه اي برد،در دل خود بذر سوالي را كاشت.

و اين معني زندگاني آدم هاست.

برچسب: , , , , , , , , ,

3 نظرات لـ “او خوشبخت بود!”

  1. امین گفت:

    ببخشید نویسنده ی این متن کیه؟

نظر خود را ثبت کنيد