بایگانی: ‘از دیگران’

تصویر نوشته 37

سه شنبه, 25 جولای, 2017

از شفیعی کدکنی

دوشنبه, 24 جولای, 2017

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو ، میدان سپاه دشمن

شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

گرد غم ریخته سرتاسر بام و در تو

تا بشوید ز رخت ، نم نم بارانت کو؟

سوت و کورست شب و میکده ها خاموشند

نعره و عربده باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم

روز و پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت ، همه جا ؛ سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو؟

مقالات 102

یکشنبه, 23 جولای, 2017

دکتر محمود سریع القلم 1

طبق مستندات تاریخی، طی 170 سال گذشته، انگلستان، روسیه و آمریکا، وقت و انرژی قابل توجهی از ایران گرفته‌اند. در این دوره، کشور سال‌های محدودی در آرامش و ثبات سپری کرده است. به نوعی می‌توان گفت: 170 سال است ایران با سه قدرت جهانی درگیر بوده است. 

بلافاصله این کنجکاوی را مطرح می‌کنیم: آیا یک قدرت میان‌پایه می‌تواند با یک قدرت جهانی به روابطی معقول برسد؟ تاریخ به وضوح معرف این واقعیت است که ایران بارها و بارها طی 170 سال پیش به دلیل نیاز مالی و مشکلات جدی اقتصادی، یک امتیاز مهم امنیتی و سیاسی به یک قدرت جهانی داده است.

 آیا می‌توان تصور کرد که ایران بتواند به نوعی یک استراتژی طراحی کند و سیاست خارجی خود را با قدرت‌های هم‌پایه و هم‌سطح خود تنظیم کند و از قدرت‌های بزرگ فاصله بگیرد؟ آیا می‌توان به گونه‌ای محاسبه کرد تا سیاست خارجی از مدار حساسیت‌های قدرت‌های بزرگ رها شود تا انرژی خود را صرف توسعه کند و از راهبرد بقا به سوی راهبرد رشد حرکت کند؟

در سال 1980، دن شائو پینگ مقرر کرد که چین به نیم قرن صلح نیاز دارد تا مدام رشد و توسعه را تجربه کند. نتیجه این شد که از 1980 تا 2016 و طی 36 سال، 1.6 تریلیون دلار در این کشور سرمایه‌گذاری خارجی شد. ضمن اینکه به صورت آرام و بی‌صدا و مبهم حدود 233 میلیارد دلار سال گذشته برای قدرت نظامی خود هزینه کرد. چین در عین حال سومین صادر‌کننده اسلحه در جهان است. اقتصاد ایران نیز اقتصادی نیست که از طریق بحران‌های موجود درآمد کسب کند و بر تولید ناخالص ملی آن اثر جدی بگذارد. 

جهانی باش و جهانی فکر کن

چهار شنبه, 19 جولای, 2017

جهانی باش و جهانی فکر کن! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.
گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.
راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی… جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت. فراتر از آدرس خانه و میزان دارایی هایت.
دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود. دنیا بزرگ تر و فراتر از این است که تاکنون می اندیشیدی. جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگری ها رها شوی! جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی . یعنی تو که به جهان هستی متصلی!
یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است!
به ستاره ها نگاه کن! و بزرگ بیاندیش! بگذار تا افکارت رشد کند.
اجازه نده انسان های حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند، ناچیزها را رها کن و بزرگ شو!
جهانی شو! آن گاه دیگر از غیبت و بدگویی لذت نمی بری! هرگز حسادت نمی کنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری!
هیج گاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمی کنی!
جهانی شو ! تا برای یک لقمه نان ، بیشتر، سر کسی کلاه نگذاری!
جهانی شو! تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات کمک کنی!
جهانی شو ! تا از یک بعدی بودن خارج شوی!
آن گاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس می کنی !!

تصویر نوشته 36

سه شنبه, 18 جولای, 2017

ما را بس

دوشنبه, 17 جولای, 2017

همچو خورشید به عالم نظری ما را بس
نفس گرم و دل پر شرری ما را بس
خنده در گلشن گیتی‌ به گُــل ارزانی باد
همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس
گرچه دانم که میسّر نشود روز وصال
در شب هجر امید سحری ما را بس
اگر از دیده کــــــــوته نظران افتادیم
نیست غــــم ، صحبت صاحب نظری ما را بس
در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفته ی شیوا اثری ما را بس

شاعر : قدسی مشهدی

مقالات 101

یکشنبه, 16 جولای, 2017

عشق در عرفان 4

 4.عشق در رابطه با دیگران:
از آنجا که عرفا،معشوق حقیقی عاشقان را ذات حضرت حق دانسته ومعشوق های دیگر را،همه از مجالی ومظاهر او می دانند وعشق به مظاهر را عشق مجازی و درطول عشق به ذات حق می دانند که عشق حقیقی است ونیز چنانکه خواهد آمد،عرفابه وحدت وجود معتقدند،به این معنی که در حقیقت، جز وجودوموجود واحد، تحقق ندارد، ماسوا چیزی جز جلوه وظهور آن وجود واحد نیست.
دکتر قاسم غنی می نویسد:
بزرگترین عامل قوی،که تصوف رابر اساس عشق ومحبت استوار ساخت،عقیده به «وحدت وجود» بود.زیرا همین که عارف خدا را حقیقت ساری در همه ی اشیاء شمرد وما سوی الله راعدم دانست، یعنی جز خدا، چیزی ندید، وقائل شد به اینکه:
جمله معشوق است وعاشق پرده ای زنده معشوق است وعاشق مرده ای
طبعأ نسبت به هر چیزی عشق می ورزد ومسلک ومذهب او صلح کل ومحبت به همه موجودات می شود. شیخ سعدی می گوید:
«به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم ازوست عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازوست»
ولی عالم محبت وعشق خواص صوفیّه وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی فرموده است.زیرا فرق است بین معشوقی که:همه عالم ازوست،ومعشوقی که: همه عالم اوست.
جامی گوید:
ترا دوست بگویم حکایتی بی پوست همه از«او»ست وگر نیک بنگری همه اوست
جمالش از همه ذرّات کون مکشوف است حجاب تو، همه پندار های توبرتوست

خدا کجاست؟

چهار شنبه, 12 جولای, 2017

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!
یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!
و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!
تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.
حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:
نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:
حضرت مولانا می گوید:
از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:
این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!
همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم ”
در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!
گو به او ، چندان که افزون می دود
از مراد دل جداتر می شود!
ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!
و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.
به قول حضرت حافظ :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد